persianweblog persianblog
ناگفتني هاي من

دخترک خاطره من

Always on my mind


Always in my heart


I’ve been waiting for you night after night
Like a shadow, staying close to the light

چشمامو وا کردم  ؛ هد فونو از گوشم در آورم یه نگاهی به بیرون انداختم، چقدر زیبا ! شب بود اما همه جا از مه سفید شده بود و برخورد نور ماشینا به همدیگه یه نور سفید نگی رو ایجاد کرده بود ،  نسیم خنکی خورد به صورتم و منو از بیحالی و کسلی در آورد ، سرمو بالا کردم دیدم دریچه بالای اتوبوسو وا کردن و ازونجاس که باد خنک و مه میاد توی ماشین ، چه هوای روح نوازی شده بود و سرمای مصنوعی و کسل کننده کولرو  از یاد برده بود.لبخند

یهو دیدم بغلیم یه نگاهی بهم کردو تند تند گفت :

بیدار شدی ؟! انقدر میخوابی ؟ خسته شدم ، مردم از تنهایی ، یه چیزی بگو ، یه حرفی بزن ، تو چقدر می خوابی تو چقدر آرومی ؟ 3 ساعته که منتظرم تو بیدار شی و یه چیزی بگی ! من دوس دارم با یکی حرف بزنم یعنی ...عادت دارم!!!...

و من تازه فهمیدم چه شانسی آوردم که این 3 ساعتو چشام باز نبوده!! طرف خیلی حرف داشته انگار!

گفت: دانشجویی؟ گفتم :  نه دانشجو نیستم اما دانشجوهارو دوس دارم و اونام منو دوس دارن!

گفت : من اولین بارمه که تنها میرم سفر یه کم می ترسم ! گفتم :چشاتو ببند نمی ترسی!

گفت تو چرا انقدر می خوابی ؟ من درحالیکه حوصله نداشتم جواب بدم و اصلا نیگاش نمی کردم گفتم خواب نبودم ، داشتم فکر میکردم!!

گفت توروخدا با من حرف بزن ، تو چقدر آدم مظلومی هستی !!

گفتم من ظالمم ! و دوباره چشمامو بستم!

اون که دید من حال حرف زدن ندارم خودش شروع کرد: من 22 سالمه ، از همسرم جدا شدم ، خیلی دلم میخواد دوستای خوبی پیدا کنم ،تنهام  و گفت عشق چیز خوبی نیست ، عشق منو به اینجا کشوند ، همه چیز دروغه ، دنیا دروغه ، صداشو  میشنیدم ، حس کردم صداش مضطرب شد! گفت تو میدونی عشق چیه؟  زندگی چیه ؟

مغلوب  پافشاریش توی حرف زدن شدم ! چشامو وا کردم و نشستم نگاش کردم و گفتم : ببین ...

وقتی خوب نگاش کردم محو معصومیت چهره ش شدم و شرمنده اینهمه بی مهری به اون!!لبخند زدم ؛ چشاش قرمز بود ، گفتم عشق یعنی : همین ...

باز با تعجب و تردید بهم نگاه کرد، گفتم ببین عشق یعنی تو ، یعنی من ، یعنی تمام سادگی و صافی قلب تو؛ یعنی تمام  صبوری تو ، یعنی  تمام پاکی تو ، یعنی ذهن پرسشگرو  سفید تو ، یعنی تمام زنان پاکدامن سرزمین من ! یعنی تمام  نگاه منتظر و مهربون و پر از خواهش تو ! یعنی تمام  دختران  زیبا و بی آلایش این سرزمین ؛ یعنی تمام حرفای تو ...

نگام کرد و گفت شوهرم منو دوس نداشت! و گفت منم دوسش نداشتم و گفت اما تو معلومه که همسرتو دوس داری و همش به اون فکر می کنی!!!  ! گفت زندگی خیلی خوبی داری مگه نه؟ عاشق هم هستین؟  !!!تنها نیستی مگه نه؟

گفتم عشق یعنی خیلی چیزا که دلیل داره ، ریشه داره ، اصالت وجودی داره ، ظاهری نیست ، مادی نیست ، جسمی نیست ، جنسی نیست...

نگام کرد و گفت من دوستت دارم تو دوست خوب منی  حالا !  حرفاتو زیاد نمی فهمم اما دوستت دارم! و من خندیدم!! و بسی خدا رو شکر کرد که با من حرف زده و پیدام کرده !!

یادمه پائولو کوئلو یه جایی که یادم نیس کجا بود گفته بود سرمایه انسان فقط مادیاتی نیست که داره یا بدست آورده ؛ همه دوستان خوب و رفیقان شفیق جزو سرمایه های ما هستن...و من میگم تمام عشق و محبت و قلب و روح ما هم  جزو سرمایه های ماست و من چه سرمایه دار بودم!!

و همینها بود که پای رفتن منو سست میکرد و کوله بارمو سنگین تر! و عشق چه بار سنگینی بود !!!

خدا یا لذت این لحظه ها رو از من نگیر و منو ببین ؛  نه اونقدر که من تورو میبینم که من نگاهم در برابر دیدگان تو هیچ نیست...الهی ای نهایت بی نهایت من.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸ - گوينده

این روزها...

بعضی روزها میگذره ؛بعضی روزام خیلی سخت میگذره مث این روزها ،اما به قول یه بزرگی؛ این نیز بگذرد...و من همچنان می خندم و ادامه میدم!!!

این روزها ثبات و صداقت شده؛ حماقت و ارتجاع ؛ و رنگ عوض کردن شده ؛ زمان سنجی و زرنگی!!

این روزها بزرگا ادای بچه ها رو در میارن و بچه ها ادای بزرگا رو!!این روزها بسیار خسته ام و بیشتر ساعاتم رو در خواب سپری می کنم!!

این روزها نمادهای ذهنیت رو باید پاک کنی و ارزشها تو زیر پا له کنی ؛اینا شده ارزش و پیشرفت و مدرنیته!!

این روزها  ارتش صلح کجاااااااااس؟دنیا پر از جنگ شده؟دیگه هیچ عشقی نمونده ، دلا از سنگ شده...

این روزها اصل و ریشه همه چیز گم شده!!!

این روزها همه چی ؛ شده ظاهر ، و ظاهر ؛ شده همه چیز!!!و چقدر ظاهر همه چیز؛ شده زیبا  و دلربا!!

این روزها برای حق و حقیقت ،ارزشی وجود نداره ؛تصدیق و تایید حقیقت که امکان نداره؛ هیچ ؛تعریف و تمجید هم که عمری

این روزها نباید هیچی رو باور کنی ؛ نباید هیچکی رو باور کنی...

این روزها بهت میگن " نکنه اعتماد کنی ، نکنه باور کنی"...این روزها روزهای بیرحمی و بی اعتمادی و بی وجدانیه

این روزها همه دنبال اینن که از همدیگه عیب بگیرن ؛ غافل از اینکه  بی عیب ؛ذات اقدس اله  می باشد!!

این روزها ادعاها بی مثال شده و همه دنبال الفاظ آنچنانی برای توصیف خودشون میگردن!

این روزها عادت کردیم همه چیز رو به گردن دیگران بندازیم و خودمونو نبینیم و در همه موارد ؛ کل عالم رو مقصر بدونیم حتی حضرت پروردگار رو!!و همه رو به بادشکایت و انتقاد بگیریم!!

این روزها کسی هم وجود داره که خودشو در اشتباه بدونه؟؟کجاست این شجاعت؟؟کو قلب و دیده فراخی که خود را گناهکار بداند!!کجاست چشم بصیرت و دیده بینا!!! 

این روزها "عاشقی خیلی خطرناکه حسن"!!

این روزها غرور و تکبر جای همه چیز رو گرفته!!

این روزها اگه تکبرو غرور رو از وجودت بیرون کنی قلبت پر میشه از محبت و صفا ، محبتی که انوارش ؛ وجود خودت رو هم روشن خواهد کرد!!آهای با توام هستم؛ فکر نکن تو از اینها کاملا مبرایی(خودمو میگم)

این روزها همه ؛ همه کاری میکنن ؛ بعدش به سادگی اون رو توجیه میکنن!!!این روزها همه چیز توجیه میشه!!

این روزها همه چهره عوض کردن یا اینکه خودشونو پشت نقاب پنهان کردن!!چهره واقعی بسیار نادر و در خطر انقراضه!!

این روزها،،هر کجا هستی، باش؛ خاطرت با من و آرام منَ ست

این روزها همه فراموشکار شدن!!همه چیز های قشنگ و خاطرات رویایی رو میخوان  به زور فراموش کنن!!

این روزها همه در تکاپوی این هستن  که خودشونو با جدیدترین مدلها ؛ ست کنن!!

این روزها کسی حوصله نداره حرفها رو تا آخر گوش بده!!قضاوت آنی ؛ ادعا آنچنانی!!!

این روزها ؛ عجب صبری خدا دارد !!!اگر من جای اوبودم........

این روزها نیز بگذرد...

الهی!در این آشفته بازار؛ یگانه همنشین پایدارمن ؛  توهستی ،تو که  تحول و تغیٌر در وجودت راه ندارد الهی ای جاودانه ام ، می دانم که هستی...

                Indeed , with  each difficulty ,is ease                  

                    سوره انشراح آیه۵ 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - گوينده

قدر...

ملاصدرا گفته : خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان ؛ اما به قدر ِ فهم تو کوچک می شود و به قدر ِ  نیاز تو فرود می آید و به قدر ِ آرزوی تو گسترده می شود و به قدرِ ایمان تو ؛ کارگشا ...

 

 

و کنون دریاب  خود  را؛ و قُدر  خود را...

 

مدتی ست به این واژه فکر می کنم ؟!!قدر  Ghadr

 

اینکه قدر هر کس چقدره؟!!و اینکه قدر" چیه؟

 

بارها و بارها این واژه رو شنیدم که قدر خودتو بدون!!ولی واقعا قدر من یا هر کسی  چقدره؟ قدر من ؛ اصلا چیه؟ و چطور و با چه ابزاری قابل سنجشه؟؟

 

شاید  قدر یه چیزیه بین value  و capacity ؛ ویا شاید measure و یا یه تلفیقی از هر سه اینها...

 

نمی دونم !

 پدر می گفت قدر تو تنها اندیشه ء تو نیست ؛ مادامیکه در راستای  آن هیچ اقدامی  از تو سر نزده باشه  ولو بیداری یک نفر باشد یا هر گونه حرکت دیگه ای در جهت عینیت بخشیدن به اون!! و برای هر چیزی یه قدری وجود داره!!

 

شاید قدر این مورچه کوچک ؛ در  بیداری من و تامل در عظمت خداوند در خلقت ِ این موجود  باشه !

شاید قدر این کتاب ؛ نمایش پیام و دانشی به من باشه پس قدر این آگاهی و بیداری چه بسا  غیر قابل وصفه !!

 

 شاید قدر  یه  راه ؛رسوندن باشه به مقصدی؛ شایدم همراهی و همرازی با رهرو ِش(1)

 

شاید قدر یه انسانی ؛ به اندازه عبورش باشه و جنگیدنش با سد معبر!!(2)و به اندازه توانش ؛ قدرِ اون هم افزایش خواهد یافت!

 

وشاید قدر یک انسان ؛ قلب بزرگش یا فکر بلندش باشه(3) و  شاید اون تنها ،  راهی باشه برای بیداری تو و رسوندنت به یه قلب بزرگ و فکر بلند یا رسوندنت  به یه  راه دیگه   ؛ پس قدر اون؛ رسالتی ست که بردوشش بوده در هدایت و راهبری تو ؛ حالا ممکنه اون هر نوع آدمی باشه!! ...شاید!!

 

نمی دونم!!

 

ولی می دونم برای هر چیزی رسالتی ست شاید رسالت من تامل و تعمق و تفکر و تفحص باشه و همه اینها قدر ِ من رو  تشکیل بده !

 

ومی دونم که  همه چیز عطیه ای ست از جانب پروردگاربازنده و چراغی برای روشنایی راهت ، حالا ممکنه این عطیه یه آدم باشه یا یه اتومبیل  یا هر چیزی که به  تو در ادامه مسیرت کمک کنه شاید قلمت شاید کوله بارت ،ساعتت، تلفنت،دفترت، کتابت و.. پس قطعا برای همه اینها یه قدری وجود داره به اندازه ی خود ِ خودش..بازنده.

 

این روزها فکرم مشوش است بسی!!البته برای این افکار مشوش نیز" قدری" ست که شاید تو رو به سر منزل مقصود و البته یقین برساند و شاید هم   نرساند و مجاهدت  بیشتری نیاز باشد...قطعا همینطوره...

 

 

 (1)اینجا" قدر" شاید معادل measure باشه

 

(2) اینجا "قدر" شاید معادل capacity باشه

 

(3) اینجا "  قدر" شاید معادل value باشه

 

                                           

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ - گوينده

گردهمایی ماهانه من و دوستان

ساعت 4:00 عصر :زیر درختای تنومند  کاج ؛  وسط محوطه دانشکده منابع طبیعی نشسته بودم هوا گرفته و غمگین بود و صدای قار و قور  کلاغها هم مزید بر علت شده بود به قول شاعر: غروب پاییــــــــــزه ، دلم غم انگیـــــزه ؛....باد برگها رو از سطح درختا جدا می کرد و می رقصوند و می رقصوند و نقش زمین می کرد و صدای خش خش برگهای خشک شده از زیر پاهای رهگذرا سکوت رو دلگیر تر می کرد ؛ گاهی یه گروه از بچه ها از یه گوشه دانشگاه می رفتن یه گوشه دیگه ! علائم حیاتی دیگه ای  بهیچ وجه  دیده نمیشد ، از محوطه دانشگاه خارج شدم تا خدای نکرده دچار افسردگی نشم!

    بغلگردهمایی با دوستان این دفعه توی کرج خونه همون رفیق شفیق همولایتی  برگزار می شد ومن منتظر نشسته بودم  ساعت مقرر فرا برسه ، طبق روال گذشته  بعد از احوالپرسی و جیغ و داد و  کتک و مشت و لگد والبته  اظهار محبت ،  دور هم نشستیم و باب سخن گشودیم...

پس از  اندکی  مباحثت و مصاحبت ؛ تپل به من اشاره کرد و گفت * : (( تو بگو ؛ تو که همیشه  با توجیهات عقلانی و منطقیت ؛ میخوای همه رو قانع کنی و برای هر چیزی استدلالی داری؛ بگو که چرا برخی از آدمیان همه  جور عملی رو مرتکب میشن ؛ ناشکری میکنن ؛ ظالمن ؛ دروغگوئن ، حسودن، بدخواهن ؛سخن چینن و غیره و غیره ؛اما همه چیز دارن و  به همه چیز می رسن و خدا بهشون همه چیز می ده))

گفتم : جانم ؛عزیزم ؛ 1- همه چیز رو به گردن خدا ننداز؛ خداحقیقتا بی تقصیره و قطعا اونم از اعمال ما در شگفته!!

2- اگر  اون آدمیان خوشبخت بودن و همه چیز تمام بودن و همه چیز داشتن که  ؛ حسود و بخیل نبودن و چشمشون دنبال زندگی دیگران نبود ،پس ندارن و نیستن !

3- اگر این پرده ها و حجابهای مادی و این صُــور کاذب  کنار بره ؛ میبینی و می فهمی که اونها هیچ ندارن جز یک قلب قسی و یک وجود شقی و اونی که تو اون رو خوشبختی میبینی ، حباب و نقابی بیش نیست!! و اونها اصلا احساس خوشبختی نمی کنن !و هیچ ندارن !

4- بعضی از چیز ها رو با این قوانین و  توجیهات  نمیشه جواب داد و حل کرد و دلیلی براش یافت!!فقط بایستی  سپرد به" او" .. حالا یا " او" **با گذر زمان  حقایق رو متجلی خواهد کرد یا اینکه  خود شنونده باید عاقل باشد!!

و بسیار  سخنان و مباحث متعدد دیگر نیز توسط دوستان دیگر ایراد شد که اینجا مجال سخن نمی باشد و  بعدا خواهم  نگاشت...

پس از خطابه های دوستان نیز ؛ بسیار خوردیم و خندیدیم و ریختیم و پاشیدیم و در پایان هم اشک ریختیم و ضمن یاد آوری فقرا و مساکین و اموات ، ختم مجلس رو اعلام کردیــــــم و خفتیم.. فردا هممون راه درازی  در پیش داشتیم...

*کلیه وقایع و گفت و شنود ها واقعی می باشد فقط اسامی دوستان  مستعار می باشد!

** منظور از "او" ذات اقدس اله  می باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦ - گوينده

ماهی که گذشت و گذاشت

**وقتی صدای "علی ما هدینا و الله اکبر" ِ اذان ِ اعلام ِ عید فطر رو شنیدم  یهو حال عجیبی بهم دست داد؛ نمی دونم از شوق شکفتن لبخندو آغازی دوباره بود یا از فراق محبوبی که یک ماه ِ تمام  ؛ عاشقانه های عجیبی  رو باهاش داشتم!!؟؟ و  بدجوری  دلتنگش شدم...

به قول کامران نجف زاده ؛ کاش زحمت این همه ریاضت با صرف اولین صبحانه محو نمی شد!!!

******دوست جون داشت با شدت و حدت می گفت که چرا ؟چرا آدما اینطوری شدن؟ آخه چرا توی ماه رمضون ؟ آخه چرا توی این ماه دست به هر کاری می زنن ؟!!و عجیب شاکی بود!!! گفتم رفیق ِ شفیق ؛ غم مخور ؛ مگه نمی دونی که آدما ، فقط برای رسیدن به مقاصدشون سراغ خدا میرن ؛ و فقط و فقط  همون بخشی از دین رو که لازم دارن رو بر می دارن و بقیه رو  دور میندازن !!و از دین ؛  برای خودشون خرج می کنن و مایه میذارن ؛؛نه از خودشون برای دین !!و شاید اون آدما ؛ ما هم  باشیم!!

 

خدای من؛ دوست جون به تو میگه :کارساز ِ بنده نواز.لبخند..منم به تو میگم: ...البته من خیلی چیزا بهت میگم : خوب ِمن ، محبوب من ، مهربانترین ، بینای نهان ،شنوای دانا، و...حالا بگو ببینم تو به من چی میگی و منو به چه نامی صدا می کنی؟؟!!ای بینای عالم ، به من نگاه کن!! لبخند 

خداوندا !!این عصیان و نسیان  رو بر من ببخش ؛ بر این بنده دائم الخطا...

خدا ی من لبخند!! به حرمت این راه ، همین راه درازی که من در پیش دارم ، همین راهی که هیچ وقت رهروش رو تنها نمیگذاره ؛  تو  هم هیچ وقت منو تنها نگذار

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦ - گوينده

خطابه های من

داشتم نگاش می کردم تعجب..خیلی آشفته بود ..البته ظاهرشو حفظ می کرد    
فقط به همه نگاه می کرد و لبخند می زد ...خیلی عجیب بود!!...از اون پسر  پر سر و صدا و بی خیال و 
شر و شیطون ؛ یه آدم  مضطرب و  آروم باقی مونده بود.حرف نمی زد .فقط پیش مهمونا نشسته بود..

طاقت نیاورم  ؛ بعد اینکه همه مهمونا رفتن ؛ رفتم پیشش ؛ گفتم:تو حالت خوبه؟!گفت :نمی دونم:  ...کاش نمی رفتم !! گفتم چی داری میگی : گفت :کاش بر نمی گشتم !من نمی خواستم هیچ وقت برگردم...من به اینجا تعلق ندارم  و  یهو اشکش سرازیر شد...ومن مات مونده بودم  !!!!   این همون آدمه؟؟!!تعجب

گفت  :"قلبمو اونجا جا گذاشتم.  باورت میشه؟!..و شاید تمام وجودم رو"... نگاهی از روی  تعجب و تردید بهش کردم .خیال باطل.. اون گفت ؛ تا نری نمی فهمی  من چی می گم!  منم گفتم ناراحت نباش و اینقدر خودتو اذیت نکن ؛ اینجا ...اینجا اینقدر زرق و برق داره که تا چند روز دیگه دوباره تو رو به خودش پیوند بده و اون که انگار نمی خواست این واقعیت رو بپذیره به پهنای صورت اشک می ریخت!...


*************************************************************
 پدر همیشه می گفت این وصیت و شاید قانون مهمیه دخترم !...هر چیزی برای خودت می پسندی ؛ بی قید و شرط ؛ برای دیگران هم بپسند  و
هر چیزی نمی پسندی  بهیچ وجه برای دیگران هم نپسندو در مورد هر چیز کوچکی باید  اون رو رعایت کنی...  که  این بسیار جای تامل و البته  تحمل  داره  و اگر تونستی این قانون رو تمام و کمال رعایت کنی ؛   یعنی  نهایت عدالت و مساوات!! بازنده!
***************** 
و اینکه عاشق باش لبخنددر نهایت عاقلی و عاقل باش در نهایت عاشقی...
و برای چیزهایی که بتو عطا شده به یاد خدا باش والبته شاکر او ؛ نه فقط در غم چیز هایی که نداری ؛ شاکی
!!!
و در این ماه هر چه می خواهد دل تنگت  از او بخواه که محبوب ما ؛ نه کوتاهی می کند و نه منت می
گذارد...پس مهیای خواستن  شو...

الهی این گرسنگی ، تشنگی و گرمای طاقت فرسا ؛ چقدر لذت بخشه وقتی در لحظه لحظش تو حضور داری و حاکم!!!الهی لذت این لحظه ها رو ازمن نگیر ..

الهی ستایش من به قدر کوچکی منه ؛نه به قدر بزرگی تو ؛الهی ای بینای نهان و ای شنوای هر آوای پنهان !خسته ام از این و آن ...مرا  رها کن از این زندان... ...
 بامن حرف نزن
*******************************

every thing in sky and ground  would be busy to

praise  god  that is  soverein of existence  and rosary  is just for him 

 ..(سوره تغابن آیه 1 )... ..

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - گوينده

نَوَرد ید ن NAVARDIDAN…

 

شاید یکی از خصوصیات کوه این باشه که آدما رو مجبور می کنه در کنار هم باشن ؛  پیوسته و زنجیر وار حرکت کنن و این  هم آهنگی *چه زیباست !بغل

 

 

 

اینجا خیلیا در حال حرکت  بودند یه عده عقبتر ؛  یه عده جلوتر یه عده بالاتر، یه عده  پایینتر؛ وای چقدر آدم !! ولیکن   نه ترافیکی در کار بود !!! چون راه زیاد بود و وسیع ؛  و آدما نمی خواستن راه همدیگرو  بدزدن !و هر کسی راهِ خودِش رو می نورد ید*

 بله راههای زیادی به سمت دامنه کوه  می رفت ؛ راههای خیلی زیادی ، شاید  به تعداد آدمها !!

 

 

 

 و نه  غصه بنزینی ! ...همه شاد بودند و راهی ... و من با کفشهایی که  ستبر و غول پیکر ؛ چون تانک  بودند در حال پیمودن(در نوردیدن) بودم و این پا ،  و پای  بعدی بالاتر و دوباره این پا کمی بالاتر  و اینچنین بر ارتفاع  خویش می افزودم .کم کم از ارتفاع خاک کم می شد و سنگ و صخره جای اون رو می گرفت ؛ آری خاک این مادر حیات!!

 

قله با وقار و شکوه چون خورشید ی می درخشید و من در اندیشه صعود از قافله جا ماندم...ناراحت

صدای انواع موسیقی ها اعم از انکر الاصوات و گوشنواز و گوشخراش و  گوش بَر و گوش کر  می اومد و من طبق معمول در حال تفکر بودم !خیال باطل

و فهمیدم چرا  یه عده ای (شایدم اغلب آدما ) اینقدر دروغ میگن؟! چون میخوان  چیزایی رو بدست بیارن که شاید با راست گفتن نتونن بدست بیارن؟! مثلا... یه کاسه ماست  یا یه  بلیط بی مقدار  یا  واحدی بنام پایان نامه ...یا ارتقای سطح  و کلاسشون  (رایجترین)  یا  بنزین یا  ...شایدم یک عشق البته  نه از نوع کشک و دوغش!!!و یا  بسی  مهمتر ازینها ؛ پول

 

و از میان یکی از گروهها که از من سبقت گرفت یهو یکی داد زد اِ مهندس بازم که بنزین تموم شد !!  بَه!   بله یکی از همنوردان  قدیمی  با ... چشممان روشن و دلمان  پرنور !! امد و مٌشتی مهمان کرد و رفت !و در سیل جمعیت گم شد !و چه آوازه خوان آمد وچه تیز پا رفت!!هیپنوتیزم

 

 منم تصمیم گرفتم به نمایندگی از گروهمون که رفته رفته اثری ازشون دیده نمی شد  بزنم زیر آواز..مرو ای دوست ...مرو ای دوووست ...مرو از دست من اااای  یار..که منم زنده به  کوی تو ...به گل  روووووی توقلب...یهو بارون  عجیبی گرفت و  من  خاموش شد... چون صدای باران  بسی  گوشنواز تر بود... گوش دل باز کن که جان شنوی...خیال باطل

 

وقتی به بعضیا  نزدیک می شی و در مورد افکار و رفتارشون تامل می کنی ؛ می بینی که  چه فراست  در افکار وچه ظرافت  در گفتار  و چه صلابت و صداقتی در کردارشون دارن  و چه روح بزرگی و چه شخصیت والایی ! اینجاست که  اگر هزار  ناسزا هم بارت کنن باز از اعماق  وجودت قبولشون داری و برات قابل احترامن و قلبا  بهشون علاقمند  ! حالا این بعضیا می تونه هر کی باشه !!هیچ فرقی نمی کنه! شاید استاد فلانی ؛ استاد ِ تکامل  یا  همین  لیدر گروه ما که برای n

اُمین داره میاد دنبال این سرگشته!

 توصیه اکید من به دوستان  : تا تابستان امسال  به آخر نرسیده حتما  یک سری به کوه بزنید... تا درو نور معرفت بینید...

 

do not you hesitate to mountains there are very high ?  Why    سوره غاشیه

 

  • هم آهنگی در اینجا یعنی نمایش  همراه بودن آدما 

     

  • نوردیدن یعنی  پیمودن  کوه و صخره!!

     

  •   ادامه دارد...

     

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - گوينده

دغدغه های امروز من

بازهم صبح  و زندگی  ،  یک صبح  بارون زده و پر طراوت!!

 

به به!   بوی  انواع  گلها  میاد ... چه عطری بغل...دست باغبون درد نکنه ...

 

استارتو که زدم    یهو  ماشین هم  زد  زیر آواز!!!  منم  بی صبرانه  زدم به جاده... یه باد آروم و خنک هم منو همراهی می کردقلب

 

چه صبح دل انگیزی ... چقدر هوا  پاک  و پر اکسیژنه !!

 

چه مِه ای!!خیال باطل

 کاش می شد منم  مثل مه  اونقدر  سبکبال  ازین کوهها  بزنم بالا !  تصور کن!......اگه حتی تصور کردنش سخته !!... !!  هوا  فوق العاده بود و خیلیا مث من زده بود به سرشون  !!..چشم..

 

فکر می کنم که میشه وایساد در حالیکه در حال حرکت بود!  پس یه گوشه ای  خاموش کردم  و وایسادم و  محو طبیعت شدم خیال باطل!  و به حرکتم  ادامه دادم  ؛ ثابت  و ساکت ؛ سوار بر رویا ها سِیر می کردم  ...

 

همیشه این موقع از سال   که میشه  یاد  پروازت  دیوونم می کنه ؛ " دخترم  با  توانا یی و تدبیرت  به جنگ مشکلاتت برو نه با غم و غصه و  گله و شکایت ..." **  و هیچ  وقت نگو شکست ! بگو تجربه ای که به تو برای پیروزی و شناخت بیشتر  راهت ؛ کمک می کنه !

*********

به قول استاد

In  your life; if you meet  with  victory & defeat ;treat these charlatans ;; equqally

 

   چرا ؟؟ چون هر دو جلوه هایی از حیات هستند و گذرا ؛   پس براحتی از کنار اونها عبور کن! !با آرامش و اطمینان  خاطر ؛  فقط  بگذر ...................

************

چند  نکته  باریکتر ز مو؟!!!!!!  و من  مشغول عبور  ؛ و مرور دغد غه هاش  شد ..

 

۱- چقدر می تونی  شنونده باشی  و بهتر بگم  چقدر ظرفیت داری  تا پذیرای حرفهای  دیگران باشی  یا  مشکلات و درد دل ها شون ؟!!خیال باطل

 

۲- هر قسمت از زندگی می تونه برات آموزش یه چیزی باشه! صبر ؛ تلاش ؛  کمک به دیگران ؛ وفا ؛  مهر بونی ؛ صداقت و    صفا ... بستگی داره تو از این فیلم  آروم  یا پر هیاهو ،  چی برداشت کنی و تعبیرت چی باشه؟؟!!خیال باطل

 

 ۳-  مرگ به تو خیلی نزدیکه ؛ خیلی ؛  وگاهی  اوقات  این نزدیکی رو  از مرگ بعضیا  واقعا حس می کنی !!

 

۴- گاهی جواب  سوالاتو  چقدر عینی و تصویری  دریافت  می کنی!!!  خدا یا  متشکرم!

۵- هیچ وقت جدل نکن  !  آرامش ، اطمینان و پشتکار  راهتو  ادامه بده

 

۶-  و اینکه  داشتم فکر  می کردم که خیلیا فکر می کنن که بهترینن‌ ؛  ولی آیا  واقعا برای  این برتری ؛  تلاش و مجاهدت کردن متفکر یا  همین طوری و بخودی خود،  خودشونو بهترین می دونن؟؟!!متاسفانه  مورد دوم در مورد  اکثریت قریب به اتفاق  صدق می کنه!!  غافل از اینکه...

 

 God's  hand  is    upper most  of  the  handsلبخند

 

**********************

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - گوينده

جاده...

بغلسلام بر صبح مژه که مثل  آغاز و تولد می مونه  و چه  سرشاره ...

 

احساس می کنم صبح مثل یه منبع انرژیه ؛  منبعی که باید پاشی و اونو  دریافت کنی و نفس بکشی و دوباره متولد شی !!و یه روز خوب رو   استارت بزنی..

 

.و اینکه  به قول استاد مهم نیست که چند روز توی زندگیت باشه مهم اینه که چند  زندگی توی روزت باشه و لحظه هات  چقدر با ارزش و غنی و  پر  باشه! پا شدم و  کوله بارو بستم و  زدم به جاده..گاوچران.

 

جاده برای من همیشه مث یه آلبوم بوده یا شایدم یه فیلم ؛  خیال باطل‌که باهاش خودمو ورق زدم  یا شایدم  مشغول تماشای خاطراتم شدم!!و لذت بردم...

 

بازم دارم آلبوم نیگا می کنم  البته تا بحال به ابن زیبایی ندیده بودم...انگار یه رنگ سبز زنده پاشیدی روی همه چیز ؛ همه جا پر طراوت و زنده شده و سبز ِ سبز ...شقایقهای سرخ وحشی لابلای  این سبزها   میدرخشیدن و  می رقصیدن...چشمه ها از لابلای هر  کوه و صخر ه ای انگار  آزاد شده بودن و  داشتند راهشونو پیدا می کردن و چه عجله ای هم داشتن!!..و دشت  پر از  گلهای رنگ و وارنگ  شده بود . عجب بهار دل انگیزی!بغل

 

استاد داشت در مورد قورباغه ها بحث می کرد که عجیب موجوداتی اند و بسیار  موفق و سازگار ! تعجب

که زبون اونا برخلاف ما از جلوی دهانشون به کام وصله و به عقب تا می خوره و تخمها شونو روی پوسته بیرونی شون نیگه می دارن  تا شرایط  ؛ مساعد برای تولدشون بشه و بدنیا بیان !!واقعا چه تولد ِ مبارکی...

 

من در میون این قورباغه ها  گم شده بودم که استاد فریاد زد وااااااااااااااااااااااااای  خدای من !!تو به قورباغه ها  هم اینقدر یعنی توجه داشتی که بهترین تکامل رو برای بقا  پیدا کنن !!واقعا چه جالب انگیز!!

 

چشم دل باز کن  که جان بینی   خیال باطل   آنچه نادیدنی ست  آن بینی...البته اگه داشته باشی  چشم دل!!

 

این درس تکامل همیشه  منو  متفکر میکنه !خیال باطل!که همه چیز برای ادامه  بقا به طریقه خاص  خودش تکامل پیدا می کنه!!

وهر کی یه نقشی می پذیره...************************************

 

اما ما چرا می  خوایم نقش  بازی کنیم؟؟ چرا نقش خودمونو باور نداریمو می خوایم نقش  یه چیز دیگه یا یکی دیگه رو بازی کنیم؟؟!! واقعا  متحیرم که چرا !!این همه بازی تا کی؟؟ !بابا خودت باش!

 

بعضی چیزا  عجیب کفر آدمو در میارن  ولی انگار باید در بیارن  تا بعدش دست به یه کارایی بزنی و بعدش نتیجه اون کارارو  ببینی و بعدش دوباره یه کارای دیگه از سر گرفته شه و همین طور سلسله  اموری که باید انجام بشه  و تو انجامش بدی و ...!!و همه چیز انگار به هم متصله و واحد !!و با اندکی تامل و تفکر  می تونی به توحید برسی ..خیال باطل.

خدایا تو همه جا هستی همه جا ! صبح زود همه انگار با تسبیح تو  روز شون رو آغاز می کنن همه اعم از خاک و آب و باد و ابر و آسمون ؛  نمی دونم پس چرا ما آدما  با اینهمه ادعا ؛   اینقدر غافلیم  و ناسپاس!! خیال باطل

شایدم می خوایم نقش تو رو بازی کنیم  و بگیم که ما همه کاره ایم و خداوندگار ؛ ماییم و همه بیان تعظیم و تکریم!!  که البته  حقیقتا  بعضیامون  دقیقا همینطوریم !!

 

خداوندا تو می دانی که انسان  بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است !!تو می دانی...تو می دانی...تو می دانی...

 

الهی ... تو دانی و دیگر هیچ...تو توانی و دیگر هیچ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - گوينده

حرفهای نا تمام...

لبخندسلام؛   سلامی به وسعت زمان...

بی انتهای بی انتها...

. ازهمیشه تا همیشه...

چقدر حرف دارم ..انقدر که حرفامو خودمم یادم میره!! چقدر اتفاق!! چقدر حرف!! و چقدروقت؟؟ .........................چقدر این جمله هارو دوست داشتم::((

dont let any thing stop you.there will be times when you;ll be disapointed; but you can;t stop .

 make yourself the very best that you can make out of what  . the very best you are

که...((نگذار هیچ چیز تو را متوقف کند زمانی نا امید خواهی شد ولی نباید دست برداری؛بکوش تا بهترینی باشی که در توان توست...بهترین ممکن ؛))

 

به نام خدای کریم ... خیلی چیزا رو با سعی و تلاش و حتی جهاد هم نمی شه بدست آورد ...باید صبر کرد ...فقط صبر...؛ تا زمانش فرا برسه ... به عبارتی هر چیزی یک زمانی داره ؛فقط مخصوص خودش.بازنده. که همون وقت به وقوع می پیونده...حالا تو خودتو بکش؛ خفه کن؛ بمیر؛ زنده شو .فایده نداره  بسپار به زمان تا حلش کنه.. همه اینایی که میگم رو هم الکی نیست کلی مجاهدت کردم البته به علاوه ء صبر...تا پی بردم لبخند

 

خیلی چیزا بی دلیلند آره...ولی خودشون یه دلیلند برای حوادث آینده؛ پس بازم صبر کن تا بفهمی...بازنده

 

 

دقت کن : ببین: همه چیز برای تو آورده شده ...و تو می تونی از همه چیز انرژی و حیات دوباره بگیری ...از آب، از خاک ...از شکفتن یک گل ..هیپنوتیزم.از ابر و باد و مه و خورشید و فلک ...تک تک اینها به تو جان می بخشند و وقتی در جریانند به چشمهات ، به قلبت،و به تمام وجودت؛ حیات رو هدیه می کنند ...دقت کن : به صدای آب گوش کن.....خیال باطل..

دقت کن هیچ چیز ،تصادفی نیست و همه عناصر برای هدایت و یاری تو خلق شده.......ببین  و با تموم وجودت حس کن.......خیال باطل...

ای بخشنده بزرگ در ازای این هدیه ها ؛؛ من چکار کنم؟؟

خدایا... تمام سرمایه ام وجود مبارک و عظیم توست ...این سرمایه رو از من نگیر .............و یکی به من گفت که(( اگر بااو همراه باشی ؛ او نیز قطعا تو را همراهی خواهد کرد...))******************************************************((وقتی می بینی کسی در حال بالا رفتن و پیشرفت هست سعی نکن جای رفتن رو از اون بگیری و به جای اون باشی ...سعی کن راه رفتن رو فرا بگیری تا بتونی پله پله راه رو طی کنی...

هر کسی راه خودش رو خواهد داشت و مقصد خودش رو ...پس سعی نکن راه رو از کسی بگیری یا مقصدش رو تصاحب کنی؛ راه خودت رو پیدا کن تا سریعتر به مقصدت برسی ...))

پدر ممنونم... مثل همیشه با منی هنوزم وقتی زنگ به صدا در میاد نا غافل فکر میکنم اومدی و از جام بلند میشم

چه رویای شیرینی !!.. بگو بی تو با تصمیمات نا تمومم چه کنم؟!عاشق این شعرم یادته؟! تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد...دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی....لبخند

دوست جون باید زندگی کنی تا بفهمی چطور باید زندگی کرد نمی تونی از جایی بخونی و یاد بگیری یا از کسی بپرسی؛ فقط باید زندگی کنی تا بفهمی......و وقتی امتحانی دادی باید منتظر شکست هم باشی ؛ نه فقط منتظر پیروزی!!!چون شکست هم جزیی از امتحانه یاجزیی از پیروزی ؛ باور کن...من به اینا رسیدم.. 

و اینکه دنبال واقعیت باش همیشه نه به دنبال گفته های دیگران در مورد واقعیت ...

و در جواب اون دوستی که گفت دین برات موجودیت قانونی داره که تو رو وادار به عمل میکنه باید بگم که..دین برای من موجودیت عقلی و قلبی داره که من مطابق عقل و قلبم با اون رفتار می کنم رفیق...مگه اینکه تو هیچ کدوم اینارو نداشته باشی که دین نداشته باشی حالا می خواد هر دینی باشه...

my providence!make my brain so serching and my tongue so speaking

 

 

 

 

 

 پروردگار من! زبانم را گویا و ذهنم را پویا تر کن ...

 

دوست جون میگه تو برو جلو؛ برو حتما ...بعدا منم میام!!

دوست جون !منو ببخش خیلی سر شلوغ شدم؛ اما تو چیز دیگری؛؛ باور کن !!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ - گوينده